تبليغاتX
در جستجوی عشق
خداوند به هر پرنده ای دانه ای می دهد...ولی آن را به داخل لانه اش نمی اندازد...
 

یاعلی

 

 

 

 

 

         خدانگهدار

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

TinyPic image

ماکه رفتيم يادت باشه ديونه بوديم
واسه تو يه عمر اسير، تو کنج خونه بوديم
ماکه رفتيم تو بمون با هرکسی دوستش داري
با اوني که پنهوني سرتو رو شونش ميزاري
ماکه رفتيم ولي اين رسم وفا داري نبود
قصه ي چشمان تو واسه ما تکراري نبود
ماکه رفتيم حالا تومیموني وعشق جديد
 

ماکه رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود

دل ما لايق اين که بندازيش زمين نبود

TinyPic image

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

TinyPic image

وقتشه از عشق تو دل بکنم

مثل تو که رو دلت پا میزاری

میخوام این روزا مال خودم باشم

این مهم نیست که منو دوست نداری

دیگه فرقی واسه من نمیکنی

انگاری بود و نبودت یکیه

تا میام دوباره عاشقت بشم

میبینم پشت سرم تاریکیه

خواب چشمامو حروم کردی رفیق

گل میخواستم تو یه خوار بودی رفیق

من ساده تو رو ناجی میدیدم

تو واسم طناب دار بودی رفیق

خوش به حال دل دیوونه من

تو رو نشناخته عبادت میکنه

داره ذره ذره میمیره ولی

به ندیدن تو عادت میکنه

خوش به حالت تو که عاشق نشدی

منو بی بهونه تنها میزاری

وقتشه دل رو به دریا بزنم

این مهم نیست که منو دوست نداری

خواب چشمامو حروم کردی رفیق

گل میخواستم تو یه خوار بودی رفیق

من ساده تو رو ناجی میدیدم

تو واسم طناب دار بودی رفیق

TinyPic image

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط sana&setareh  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

دلم واست تنگ شده

آنگاه که غرور کسي را له مي کني،

آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

 آنگاه که حتي گوشت را مي بند ي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،

مي خواهم بدانم

دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط sana&setareh  | 

TinyPic image

گفتم تنها هستم .... گفتی من هم

گفتم دوستت دارم .... گفتی من هم

گفتم عاشقت هستم .... گفتی من هم

گفتم می خواهم با تو باشم .... گفتی من هم

گفتم تا همیشه .... سکوت کردی

TinyPic image

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط sana&setareh  | 

 

با عرض سلام به همه دوستانی که ما را در این مدت نبود با نظرات خود یاری کردند

امیدواریم بتونیم به همه سر بزنیم !!!

ما باز هم مثل همیشه سعی می کنیم که به روز باشیم

منتظر حضور سبزتان هستیم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط sana&setareh  | 

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم ولی او برگ گل را به زلف کودکی آویخت

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که او را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط sana&setareh  | 

TinyPic image

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی . . .  بوته های وحشی گل را زغم پرپر کنی

می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار . . .  نامه هایی را که با دریای اشکت تر کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود . . .  خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من . . . آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

TinyPic image

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط sana&setareh  | 

لحظه خدافظی به سینه ام فشردمت

 اشک چشمام جاری شد

دست خدا سپردمت

دل من راضی نبود به این جدایی نازنین

عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط sana&setareh  | 

 

به صدای قلبم گوش کن... دیگر نای صدا کردن ندارد...

به حرفهایت وقتی فکر می کنم ... مرا به دنیای پنهان تو می برد....

دیگر از نامردیهای زندگی خسته ام و سکوت قلبهای آهنی می شکنم ...

امشب می خواهم به یاد قشنگت شاد باشم...

 

به خدای پروانه ها قسم....

دلم را برای با طراوت ماندن نذر کردم و سبز بودن را از خدا می خواهم ...

می دانم که نگاهت پاکتر از آب و آئینه است...

 

به خدای آسمانها به قناریها که عاشقانه می خوانند...

سپرده ام موسیقی انتظار سر دهند....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط sana&setareh  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

 TinyPic image

نمی دونم چه مرگمه ...

دلم يه جاي خلوت و سوت و کور ميخواد ...

انقدر داد بزنم و اشک بريزم تا همون جا جون بدم و بميرم ...

حرفام ته کشيده ....

اما پر از نگفته هايي هستم که خودمم نميدونم چطوري بگمشون ...

انگاري کلمه ها هم نميتونن دردمو بفهمن ...

يه درد مبهم تو دلمه ...

يه غصه که خودمم نميدونم چيه ...

نميدونم چطوري بندازمش دور ...

نميدونم چطوري نابودش کنم ...

يا حتي باهاش کنار بيام ...

هيچي نميدونم ...

 فقط ميدونم خيلي داغون و خسته ام ...

خيلي... خيلي ... خیِِِلــــــی ....

TinyPic image

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

     گفتی که مرا دوست نداریِ گله ای نیست

 

                   بين من و عشق تو دگر فاصله ای نيست

  

                            گفتم کمی صبر کن گوش به من ده

 

                                    گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست

 

 

          گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت

 

                     جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست

 

                                 رفتی تو خدا پشت و  پناهت ، به سلامت

 

                                                بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

 

     دلم گرفته آسمون   نمی تونم گریه کنم     

 

شکنجه می شم از خودم نمی تونم گريه کنم

 

انگار کوه قصه ها رو سینه من اومده

 

آخ ... داره باورم می شه خنده به ما نیومده

 

 

 

 

     دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

 

ما كه بهم نمي رسيم بسه ديگه بذار برم

 

 

 

   دلم گرفته آسمون ....

 

تو روزگار بي کسی یه عمره که دربه درم

 

حتی صدای نفسم می گه

 

كه توی قفسم

 

 

 

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم ....

 

ما كه بهم نمي رسيم بسه ديگه بذار برم ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط sana&setareh  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

TinyPic image

 چقدرسخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه ؟؟؟

 بگي : عشق ...

 

چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ...

 

چقدر سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

 

چقدر سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

 

چقدر سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني ...

 

چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ...

 

چقدر سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

 

چقدر سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

 

چقدر سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه :

 

ديگه نمي خوامت...

 

چقدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم

 

هميشگي رو قلبت  هديه داده زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت بشي

 

حس کني که هنوز دوستش داري ...

 

چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز

 

سلام نتوني بگي....

 

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي

 

بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري .......

 

ولي سخت تر از همه اينه كه گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني

 

و اون وقت آروم زير لب بگي : گل من باغچه نو مبارک

TinyPic image

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

 

امشب به سوگ آرزوهايم نشسته ام و در غم نبودنت اشك فراق مي ريزم...

 

امشب شمع حسرت آرزوهاي بر باد رفته ام ذره ذره اب ميشود...

 

امشب براي مرگ آرزوهايم لباس سياه پوشيده ام ...

 

كاش امشب كسي براي عرض تسليت به خانه دلم مي آمد...

 

كاش امشب تو بودي و دلداري ام ميدادي و دفتر كال آرزوهايم را ورق ميزدي ...

 

اما...

 

اما افسوس كه تو نيستي و زندگي بي تو قشنگ نيست....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...

 

به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ...

 

مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ...

 ‌

آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ...

 

كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ...

 

بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

 

*********  اگه تو هم خیلی تنهایی روی ادامه مطلب کلیک کن **********


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

TinyPic image

كاش شب مي شد و از دور تو را مي ديدم ...

 

كاش گل بوسه لبخند تو را ميچيدم  ...

 

كاش مهرم به درون دل تو مي تابيد...

 

كاش سير نگهم در نگهت مي خوابيد ...

 

كاش ياد رخ من مست و خرابت مي كرد...

 

كاش افسون دلم نقش بر آبت مي كرد...

 

كاش افسانه عشقم به دلت جا مي شد ...

 

كاش دنيا ز شعف غرق تمنا مي شد ...

 

كاش يك بار تو در خلوت من مي ماندي راز پنهان مرا از نفسم مي خواندي ...

 

TinyPic image

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

 

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

 

تنهايي را دوست دارم زيرا....

 

 درکلبه تنهايي هايم درانتظارخواهم گريست وانتظارکشيدنم را پنهان  خواهم کرد.

 

TinyPic image

 

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود ...

 

زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود ...

 

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود ...

 

زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود ...

 

زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود ...

 

زيباترين تنهاييم گريه براي توبود ...

 

زيباترين هديه عمرم محبت توبود ...

 

 زيباترين اعترافم عشق توبود ...

 

TinyPic image

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

 

می روم خسته و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا میروم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم

ز تو ، ای جلوهُ امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمهُ جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق ، آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط sana&setareh  |